
حکم خشته. من حاکمم. می گن حاکم بر اندازه. از نگاه کردن به ورقهای توی دستم همون قدر حالم بهم می خوره که از دیدن پسر بچه هایی که توی خیابون به زن و بچه مردم تیکه میندازن ! بازی رو شروع می کنم. می دونم که دوره حاکمیتم هر چند کوتاه داره تموم میشه، کاش چند کیلو تی ان تی می بستم به خودم می رفتم زیرِ ... زیرِ ... !. مجبورم که برم ، این قانونه. جون من در برابر قانون اصلی ارزشی نداره ، تک تک این کارها کنار هم بالاخره چرخای امپریالیسم، سوسیالیسم، فاشیسم، کمنیسم و هرچی ..یسم هست رو پنچر می کنه و اونوقته که آدما راحت و آزاد می شن. دو لو پیک. اولین قانون اینه ، در مورد قانون شک نکن و دومیش، در مورد قانون سوال نپرس. شیش دل . دختر مورد علاقه ام هر شب رو با یکی دیگه سپری می کنه. چی کار می تونم بکنم. هفته قبل یه اتوبوسو منفجر کردیم ! برگه های حکمم داره تموم می شه. همیشه عاشق این بودم که یه خونه پر از لوازم لوکس داشته باشم ، دوست داشتم توی شرکتی که توش کار می کنم ازم حساب ببرن، دوست داشتم می زدم توی کار خانوم بازی، دعوام می شد و ده نفرو لت و پار می کردم. دوست داشتم قدم بلندتر می شد و خوشتیپ تر بودم. لوازم لوکس تنها چیزی بود که با قرض کردن و گشنگی کشیدن تونستم تهیه کنم. چهار گیشنیز. و لوازم لوکسمو همون کسی آتیش زد که الان هر شب پیش دوس دخترم می خوابه. فاجعه اس، نه ؟! و بد تر از اینکه من و اون و بقیه توی یه خونه زندگی می کنیم. این قدرت قانونه که ما رو دور هم جمع کرده. قانون. دو تا کارت دیگه برام مونده. آخرین بار که ماشین دزدیدم دیشب بود. همه بدنمو به خاطر ایجاد رعب و وحشت با چاقو خط خطی کردم. هر روز یکی میاد شرکت و با من گلاویز می شه و بعد میره. نمی دونم رئیس چرا فقط نگاهم می کنه و هر کاری می کنم اخراج نمی شم ! خیابون خالی از آدمه همینطور که پیش می رم شیشه چند تا ماشینو خورد می کنم برای اینکه بفهمونم این دزدگیرها هیچ کمکی به صاحباشون نمی کنه و فقط پولشونو از دست دادن. لحظه با شکوهی در پیشه. انفجار پنج ساختمون اصلی اقتصادی و اداری و دولتی شهر به طور همزمان. از پله ها بالا میرم ، نزدیک پشت بوم که می شم دست می کنم جیبم. ریموت انفجار سر جاش نیست. می رم بالا و می بینم اونجاست. همونی که هر شب با دوست دختر من می خوابه. دوست دخترم از بازوی تنومندش گرفته و زل زده توی صورتش. هیکل هفتی، سر و صورتی که برای ایجاد رعب و وحشت زخمی شدن و جذبه ای که همه ازش حساب می برن. صداش می کنم. بر می گرده. با نفرت نگاهم می کنن. میاد جلو و با یه ضربه پخش زمینم می کنه و بعد چاقو رو روی گلوم می زاره. دیگه خسته شدم. دوره زندگی ام هر چند کوتاه دیگه باید تموم بشه. گلومو به چاقو فشار می دم و کاملا فرو میره. دستشو از چاقو ول می کنه و گلوشو می گیره و به سرعت به سمت پله ها می ره و همینطور خون از گلوش روی زمین میریزه. دیگه نمی بینمش. بلند می شم و سمت دوست دخترم می رم. چاقو توی گلومه. کنارم میاد. از بازوم میگیره. نصف گردنم قطع شده و چاقو سر می خوره می افته روی زمین. زل زده به صورتم. دست می کنم توی جیبم. ریموت انفجار رو بر می دارم و دکمه رو می زنم. این هم آخرین برگم.
تحت تاثیر فیلم سینمایی Fight Club شاهکار دیوید فینچر.
بعدا نوشت : صفحه دایرکتوری فیلمها رو به روز کردم و قصد دارم فیلمهای مورد علاقه ام رو اونجا معرفی بکنم تا هم یادآوری خاطرات نگاه کردن فیلم ها برای خودم باشه هم اینکه ... برید ببینید خودتون. این لینکشه.



