مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


پله ها رو پشت سر هم بالا می رم. میشنوم، صدای ضربان قلبمو بعد از مدتها. یادم میاد جایی خوندم که ترس از دندانپزشکی یکی از ترسهای رایج بین مردم دنیاست و احتمالا من هم یکی از مردم دنیا هستم و الان در حال ترسیدن. آخرین پله و بعد یک راهرو ، در سمت چپ که نیمه بازه. داخل مطب می شم و به منشی سلام می دم. تحویلم می گیره و اشاره می کنه که بشینم. می شینم. یکمی دندونامو به هم فشار می دم. دلیلش رو نمی دونم و سعی می کنم خودمو با چیزهای مختلف مثل قاب عکس روی دیوار سرگرم کنم. یه پرنده توی یک قاب. نه! خوشایند نیست. چیز های دیگری که هست یک میز، یک منشی، زمین، چندتا صندلی، یک مریض و در دستشوئیه ! میز که خوب میزه ! میگذرم ازش، منشی هم چون پشت میزه پس دست در دست میز از جلوی ذهن من دور میشن. سعی می کنم خودمو جای مریض بزارم که این هم از اون تلاشای بیهودس چون خودم الان مریضم و در واقع هر دوی ما یک نفریم با خاطرات متفاوت ! سرمو پایین می ندازم و به کفش هام نگاه می کنم. لنگه راستش فریاد می زنه که پدر منو در اوردی تو ! چی از جون من می خوای ! آخه .... . حوصله شو ندارم، پس سرمو بالا میارم . - عجب جایی گیر کردی پسر هیچی نیس حتی نگا کنی بهش. به خودم می گم و ادامه میدم : همینه که یکی از ترسهای رایج مردم دنیاس. دوباره حمله ها شروع میشه، چرخش مته رو توی دندونم حس می کنم و هر کاری می کنم نمی تونم از این خیال دردناک رهایی پیدا کنم. آها ! در دستشویی رو از یادم برده بودم. زل می زنم بهش.

- آقا بفرمایید داخل.

منشی میگه و من باز هم ناکام داخل اتاق دکتر می شم. سلام علیک و تعارفات معمول رو به جا میارم و روی یونیتی که چند دقیقه ایه منتظرمه قرار می گیرم. دکتر ، آمپول ، دندان بی حس نشده من ! چند بار اتفاق می افته و باز هم بی اثر تا اینکه دکتر تصمیماتی اتخاذ می کنه. آآآآآآیییییییییی ! قسمت کوچکی از دندان من خالی میشه تا بعد از این دکتر باشه و ریشه دندانی که من رو حسابی مورد عنایت قرار داده. آمپول ، ریشه ، فریاد من ، دندان بی حس نشده من ! این هم چند بار اتفاق می افته تا اینکه بعد از مقادیری چرخش عقربه های ساعت کارگر میافته ( این چه اصطلاحیه ؟! استفاده از همین اصطلاحاته که باعث رونق گرفتن تفکرات کمونیستی میشه ! ) حالا وقتشه که مته کار بیفته. زیر چشمی نگاهش می کنم. تو رو خدا با من را بیا ، این دندونه هنوز بی حس نشده ها، خواهش می کنم. اخمی می کنه و وقتی دکتر دکمشو فشار می ده با غروری انتقام جویانه شروع به چرخش می کنه. فکر کنم کارم تمومه. نه ! تازه شروع شده. مدتی طولانی با مته و انواع و اقسام چیزهای تیز سر می کنم و سعی می کنم میزبان خوبی باشم. تا دیروز هم درد داشتم ولی نه اینطور، با خودم کلنجار می رم که تحمل اون خیلی راحت تر از اینه ولی نتیجه نمی گیرم . دلیلش هم مشخصه. آآآآآآییییییی ! عصب بینوای دندان من در حال خالی شدنه. مثل اینه که یه میوه بگنده یه شاخه رو بندازی پایین ولی میوه سر جاش بمونه ( بفرض عدم وجود قانون جاذبه ) . از این لحظه به بعد چشمامو می بندم. نمی خوام و نمی تونم موقع درد به چیزایی که دوس دارم و خوبن فکر کنم و همینجا از همشون معذرت می خوام و قول می دم به محض بهبود از خجالتشون بیرون بیام. تصاویر مبهمی می بینم. یک جای خشک و بی آب و علف وایستادم و عده ای درست کنارم با تیشه به زمین می کوبن. آی ! این دفعه دکتر بود ! چیزی نشده، یک مقدار ناچیز دستشو گاز گرفتم. چشمهامو که باز می کنم انگار از خواب پاشدم و تا چند دقیقه بگذره و به حال بیام کار دکتر با من تموم میشه وبلند می شم از جام. دهنمو می شورم. از دکتر تشکر می کنم و زیر چشمی نگاهی به مته می اندازم و چند تا فحش درست و حسابی نثارش می کنم البته زیاده روی نمی کنم چون احتمالا باز هم کارم به کارش بیفته. توی راه فکر می کنم که احتمالا اون دسته از مردم دنیا که از دندانپزشکی می ترسن هم مثل من ریشه هاشون مشکل داره، با آرامبخش و بی حس کننده و امثالهم آروم نمی شن و داد و بیدادشون هزار جور درد ایجاد می کنه. درد. درد شروع شد دوباره. زور هم جواب نمیده ! نه !