
این که زندگی می کنی یا عادت کرده ای زنده باشی مهم است. مقدمه. اگر فکر می کنی یک آدم علاف کم عقل روانی از سر بیکاری و خوشی زیاد نشسته و قصد نوشتن جملات پوچ مثلا فلسفی نا امید کننده دارد باید بگویم که صد در صد درست فکر می کنی و به خاطر وقت گرانبهایت توصیه می کنم از جایی که به اولین نقطه ( . ) رسیدی این نوشته را از جلوی چشمانت دور کنی و یا بالعکس. اگر همچنان هستی، دو حالت وجود دارد، یا کنجکاو شده ای و یا واقعا آنطور که گفتم فکر نمی کنی. اگر کنجکاوی عواقبش با خودت و نمی خواهم محرومت کنم و اگر تشنه ای می خواهم با هم به کنار همان چشمه برویم. آنجا که غروبهای زیادی را گذرانده ایم و از آبش نوشیده ایم. نشانی اش اینکه کسی راهش را نشانت نداد و خیلی ها بعد از اولین نقطه راهشان را کج کردند ، همان راهی که همیشه پر از آدمهاست. دیدیشان. حتما حس کرده ای، دیده ای در آب چشمه خودت را، زیباتری، بزرگتری و مرموزتر، اما نمی دانی که آنچه می بینی خودت هستی یا تصویری از آنچه که خیال می کنی باید باشی، شاید مهم این است که هستی، که می بینی. و دیده ام حسرت می خوری گاهی وقتها که به عابران خندان نگاه می کنی. بلند میشوی. به سمت راه میروی و با سیل جمعیت روان می شوی، منتظر می مانم تا باز گردی. و بازگشتنت را جشن می گیریم، می رقصیم، می خوانیم و می خندیم و بعد با هم به آب چشمه نگاه میکنیم. پاهامان روی زمین است و سرهامان رو با آسمان با سرعتی باور نکردنی حرکت می کند و تصویرمان به عمق. چشمهامان را می بندیم و خیال می کنیم که چشمه همه خیال است. چرا باید باشد ؟ چرا باید بیاییم ؟ چرا ما ؟ چرا هیچ جانور دیگری نه. و چشمه چراهامان را می بلعد. دیده ای حتما آنهایی را که از راه صخره ها خود را رسانده اند.... بیهوده می گویم. خودت بنشین و برای خودت شرح بده آنچه را دیده ای، راز بزرگی دارد که می دانی.





