درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
هر چقدر به در می کوبیدم و داد می زدم فایده ای نداشت. مطمئن بودم که توی اتاقه و بهش هم حق می دادم که نخواد جوابمو بده اما با این همه سر و صدای من، لا اقل باید عصبانی میشد و داد می زد که برم گم شم. شروع کردم به فحش دادن، هر چی که بلد بودم رو کردم و منتظر بودم هر لحظه در باز بشه تا اونجا که می خورم بزنتم. بخوابونه زیر گوشم و با مشت صورتمو داغون کنه، می تونست حتی با یه چوب یا میله بزنه توی سرم یا حتی از پنجره پرتم کنه توی کوچه. حق داشت و منم حق داشتم که بخوام ازش این کارو بکنه، حق داشتم که تحریکش کنم و می کردم. فحش می دادم. داد می زدم. می کوبیدم به در. من در حقش بی انصافی کرده بودم، نا مردی کرده بودم. باید منو می زد تا من هم آروم بشم. تا نجات پیدا کنم. همون وقتی که به در می کوبیدم حس کردم که اومده بیرون، دیدم که کنارمه. عصبی بود، بر افروخته اما ضعیف. طوری نگام می کرد که اول می خواستم آب بشم و برم توی زمین. آرزو می کردم که کاش همه چیز یک خواب بوده باشه. خواب بود شاید. داد زدم سرش که بزن. اون هم نامردی نکرد و خوابوند توی گوشم. تا به خودم بیام بعدی و بعدی. وقتی می زد نگاهش می کردم. هیچ چیز توی چشمهاش تغییر نمی کرد. داشتم می فهمیدم که دیگه هیچ وقت گذشته بر نمی گرده. مچ دستشو گرفتم. هیچی نمی گفت و فقط نگاه می کرد. احساس وحشت کردم. مثل همون وقتی که اولین بار منو با دختر مورد علاقه اش دید. دوستش داشت. و منم داشتم. یک شب می خواستم باهاش از علاقه ام حرف بزنم که خودش حرف و پیش کشید و گفت عاشق شده. عاشق همون دختری که فکرش همه لحظه هامو پر کرده بود. لعنت بهش. تحمل اون نگاهو نداشتم. اون دختر خودش منو انتخاب کرده بود. تنها اشتباه من این بود که همون شب باهاش در این مورد حرفی نزدم و از فردا شدم سنگ صبورش. ضعیف بود و فکرش به قدر کافی مشغول. و نمی دونستم که اگه بفهمه من هم همون دختر رو می خوام چه واکنشی نشون می ده. مچشو سفت گرفته بودم. خودمو تو چشمهاش دیدم. نگاهم مثل نگاهش بود. چشمهام اشک آلود شد. با مشت خوابوندم زیر چونه اش. پرت شد و از پله هایی که پشت سرش بود پایین افتاد. ترسیدم. نفسم بند اومد رفتم جلو. داشت روی پله ها غلط می خورد و پایین می رفت. دوتا دستمو گرفتم جلوی چشمهام. نشستم و تکیه دادم به دیوار و زدم زیر گریه. بلند بلند ناله می کردم که صداش منو به خودم آورد. دستامو بردم کنار و از پشت دیواره اشک دیدمش که مقابلم وایستاده. با تعجب نگام می کرد. بهت زده شده بودم. کیفش روی دوشش بود و لباس مرتبی پوشیده بود. گفت "خوبی تو ؟ "  خواستم جواب بدم اما نتونستم. نمی دونستم که چی باید بگم. گیج و بهت زده بودم. در اتاقو باز کرد و زیر بغلمو گرفت و با خودش برد تو. نشوند روی صندلی و خودش مقابلم نشست. می خواست بپرسه  چه ام شده که پریدم وسط حرفش و گفتم : "ببین من، من باید... باید... " نتونستم ادامه بدم. میدونست که در مورد چی می خوام حرف بزنم. خودش ادامه داد "من خوب فکر کردم، اون تو رو دوست داره و تو انتخابشی. منم این قضیه رو تموم شده می دونم. مگر اینکه یه روز خودش دنبالم بیاد. من نمی تونم بگم که دیگه بهش هیچ حسی ندارم" بعد نگاهشو ازم دزدید و رفت سمت آشپزخونه. نگاهش. همون نگاه بود. همون نفرت. نمی خواستم حتی یک لحظه هم اونجا وایستم. توی هوا بوی عطر میومد. مثل همون موقع هایی که با دختر مورد علاقه اش، با دختر مورد علاقه ام ! قرار بود توی یه کلاس بشینه. نتونستم آروم باشم. دستمو مشت کردم اما سوزشش باعث شد سریع واکنش نشون بدم. کف دستم پر خون بود. از جام بلند شدم و از اون اتاق زدم بیرون. حتی نموندم که بهش بگم من زود تر از تو عاشقش شده بودم. به پایین پله ها که رسیدم احساس کردم یکی از کنارم رد شد و رفت بالا. ندیدمش اما همون بوی عطر میومد. به زیر پام نگاه کردم. روی زمین پر از لکه های خون بود.


تو از دردم خبر داری
نگو نه، خوب می دانیم
من و تنهایی و شبگردی و
کِنت ...


وقتی به عادت هر روز صبح روی بالکن رفتم تا هوایی بخورم ضربه محکمی به سرم خورد و نقش زمین شدم. شاید توپ بچه های همسایه بوده یا اینکه کسی با چوب بیسبال کنار در بالکن منتظر آمدن من بوده ! یک قاتل یا یک سارق ! در هر صورت من کف بالکن بودم و جز سقف نم خورده و کثیف بالکن که لامپ کوچکی را وسطش داشت نمی دیدم. چند بار پلک زدم، با ترس نگاهی به دست و پایم کردم و بعد چشمانم را بستم. یک جور بی حسی خاص در بدنم شروع به پخش شدن کرده بود. خوابم گرفته بود. مثل اینکه ساعت پنج صبح به زور از خواب بیدارم کرده باشند و من حاضر به هرکاری بودم که چند ثانیه هم که شده بخوابم. اما بستن چشمهایم برای اینکه خوابم ببرد کافی نبود و حتی کمکم هم نمی کرد. شروع کردم به فکر کردن. درباره چیزهای مهمی که بیشتر از هرچیزی ذهنم را مشغول کرده بودند. یک چیزهایی مثل آرزوهایم. خوابم برد. بیدار که شدم روی درخت بودم، روبروی بالکن. آمدم داد بزنم که صدای ناهنجاری از هنجره ام خارج شد و همزمان با همان داد زدن متوجه توده ی پر روی بدنم و پاهای لاغر و ناخونهای کشیده ام شدم که یک شاخه نازک را محکم در بر گرفته بودند. در بهت بودم که شاخه شکست و در حالی که هنوز چسبیده بودمش هر لحظه به سطح زمین نزدیکتر می شدم. صدای کلاغ می آمد و همچنین سر و صدای آزاردهنده بچه های همسایه. در حالی که به برخورد با زمین نزدیکتر می شدم و شاخه ها همه جای بدنم را زخم می کردند روی پشت بام چند کلاغ را دیدم که یکیشان بالهایش را باز کرد و به طرف خورشید پرواز کرد و در نور ناپدید شد. فهمیدم که می توانم از بالهایم استفاده کنم و کردم. با همه وجود بال می زدم تا به سمت نور بروم. به همان مسیری که کلاغ رفت. نمی دیدمش. اشک جلوی چشمانم را گرفته بود. شاخه را هنوز چسبیده بودم. سنگین بود و نمی گذاشت اوج بگیرم. سرم را به پاهایم رساندم تا با منقارم شاخه را جدا کنم. صدای بچه ها بلندتر و بلندتر می شد. یک مرتبه همه اطرافم پر شد از پرهای سیاه رنگ که آرام آرام و با آهنگی یکنواخت پایین می آمدند. نتوانستم بخوابم. چشمهایم را باز کردم.  پرنده ای نیمه جان کنارم افتاده بود و با چشمانش زل زده بود به من.


من را گاز زد، جوید و بعد تف کرد یک جایی که دیگر حتی مگسی هم روی لاشه ام وز وز نکند. نه این تعبیر خوبی نیست. شاید بهتر باشد بگویم من را گاز زد، جوید و بعد قورت داد و من منتظرم تا شاید یک روز یک جایی که مطمئنم جای خوبی نخواهد بود دفعم کند. با بیزاری یا با لذتی تهوع آور. شاید اگر قدری گزنده تر بودم همان اول کار با یک انقباضش جایم روی آسفالت نم خورده همین خیابان بود. و میتوانستم برای ادامه ی بودنم تصمیمی بگیرم. ادامه ی بودنش. اما حالا. زنده بودنش به زنده بودنم است. دیگر حتی جرات یک سوزن زدن یا حتی نای یک نیشگون کوچک گرفتن را هم ندارم. شکمم ور آمده. وقتی گردنم را میچرخوانم صدای استخوان ها را از پشت لایه های تو در توی چربی می شنوم. کار می کنم، پول در می آورم و پول تمام می شود. من باز کار می کنم. آه ... پسرم. من میشکنم. هضم می شوم، تجزیه می شوم. میبینم که دستت را می گیرد. که می گرداندت. که می خواند برایت. که روی دیوار برایت بطری های شیشه ای را می چیند و تو هدفشان میگیری، و تو تشویق می شوی، و شهوت در نگاهش میپیچد در حالی که من در پیچ و خم روده های بی پایانش دیگر صدای گریه ام را هم فراموش کرده ام. من غرق در کثافتم و او هم. پسرم بویش را حس کن، حس کن.


ازش خواستم یک بار دیگه با دقت بیشتر به صورتم نگاه کنه. این بار در حالی که سعی می کرد خشمشو کنترل کنه روشو به طرف من برگردوند و با فشار هوا رو از دماغش بیرون داد. طوری که من به وضوح صداش رو شنیدم. خیلی سریع همه جای صورتمو بر انداز کرد و با حالت تمسخر آمیزی روشو برگردوند. در مورد این حالت تمسخر آمیز لازمه که توضیح بدم. در واقع حالت چهره اش نسبت به من ترحم آمیز بود اما به شکل مسخره ای قصد داشت خودش رو در حال مسخره کردن من نشون بده. این حالتش واقعا تهوع آور بود و به هیچ وجه حس خوبی در من ایجاد نمی کرد. مخصوصا بعد از صدایی که به واسطه خروج سریع هوا از سوراخهای دماغش تولید کرد. بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم رو به آینه و صورتمو نگاه کردم. نیمه چپ صورتم کاملا سیاه بود و من دیگه مطمئن بودم نه توی خوابم و نه توهم زدم. از توی آینه نگاهش کردم که داشت می رفت و طوری که من بشنوم می گفت "دیوونه ای تو، دیوونه، از اون اولشم دیوونه بودی ". مطمئنا این هم ادامه نقشی بود که داشت بازی می کرد و حتما بعد از بیرون رفتن از اتاق کلی اشک ریخته بود و دلش برام سوخته بود. بگذریم ... بعد از اینکه رفت من هم خیلی سریع چهار طبقه رو تا پشت بوم بالا رفتم نشستم اون بالا زیر آفتاب. یک ساعت بعد که اومدم پایین و نگاهی به آینه کردم. صورتم صحیح و سالم بود. نور آفتاب هم مثل دوویدن توی کوچه، در اتاقو بستن و جیغ کشیدن، پاشیدن رنگ روی دیوار و شکستن لیوان برای مشکلات پوستی خیلی مفیده. بیچاره سپهر که اینقدر خوبه و منو تحمل می کنه. بیشتر وقتا برای اینکه من راحت باشم با خودم تنهام می ذاره. این یه ویژگی منحصر به فرده. دلم براش تنگ شده !

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>