ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


بالای تپه وایستادم. این اولین چیزیه که متوجهش میشم. هوا بدجوری گرفته اس. نم نم بارون شروع به باریدن می کنه. چرخی می زنم. غیر از زمینهای کشاورزی چیزی نمی بینم. باد نه چندان تندی ساقه های گندم رو تو گندم زارها به رقص در میاره. مثل موجهای دریاس. صدای ضربان قلبم رو می شنوم. چقدر تیزه. آمیخته با صدای رعدی که از دور میاد. انگار با چوب محکم به چیزی میزنی. مادر بزرگ فرشهاش رو از بالکن آویزان کرده و با چوب می زنه تا گرد و خاکش رو بگیره. محکم می زنه. نفس عمیقی می کشم. بوی خاک نمناک، بوی علفهای تازه، بوی خوشبختی رو فرو می برم. این اسم رو ناگهانی انتخاب کردم. بوی جدیدیه. نفسش میکشم. بلند بلند. سرمو رو به بالا می گیرم. قطرات ریز به صورتم می خوره. ابرها خودنمایی می کنند. پتوی پشم شیشه آبی رنگم با اون گلهای ریز. در حالی که کم کم دارم با همه وجود احساس سرما می کنم چشمهامو می بندم و به نفس کشیدنم ادامه می دم. مدتهاست که صدای نفسهامو نشنیدم. نمی دونستم که می تونم اینقدر بلند نفس بکشم. انگار که با نفس من همه هوای روی زمین در حرکته. میاد و میره. محکمتر، محکمتر، محکمتر . هوا رو با فشار از سوراخهای بینیم بیرون می دم. داغه. خیلی داغ. به کبریت نباید دست بزنی. طرف آب جوش نرو. بسم الله ! بچه های مدرسه سرود می خونن. مقنعه ام رفته عقب. خانم مظاهری چشم غره میره. رعد و برق، قطره های بارون و گندمها خودشونو با نفس من هماهنگ کردن. میخوام دهنمو باز کنم و داد بزنم. صدای مهیبی توی آسمون میپیچه. آروم می شم. خالی می شم. دختر خوب هیچوقت بلند بلند حرف نمی زنه. سمانه، میای خاله بازی ؟. مامان بریم پارک. پارک بچه دزد داره. بچه دزد کلیه بچه ها رو در میاره. چشمهام سنگین میشه. با صدای نفسم به خواب فرو می رم. صدای گریه میاد.


خدا نکند چیزی که فکر می کنم درست باشد. دیگر اسمت را هم نخواهم آورد. آخرین کارم دعاست بلکه خدا ببخشدت.

- راضیه دختر آقای محمدی.
حمید که این را گفت یکه خوردم. از طرفی باورم نمی شد و از طرفی خود خوری می کردم که ای کاش اینقدر پاپیچش نشده بودم. حمید همیشه با من رو راست بوده. بعید می دانم دروغ گفته باشد. شاید سر به سرم می گذارد.
- حمید چرند نگو.
در حالی که علیرغم میلم موضوع را باور کرده ام با نابوری متظاهرانه ای می گویم.
- خودت خواستی بدونی. چرند نمی گم.
- بگو جان مادرم.
- جان مادرم.
نگاهم را از صورت حمید جدا می کنم و به زمین خیره می شوم. چهره مصمم آقای محمدی جلوی چشمم می آید. پشت تریبون در حالی که چشم غره به بچه ها می رود در حال صحبت است. آقای محمدی ، دخترش راضیه. پذیرشش برایم سخت است. یک سالی هست که راضیه نامزد کرده. اتفاقا نامزدش از دوستان نزدیک برادرم است. دوباره به صورت حمید نگاه می کنم. چیزی از پشیمانی در نگاهش نیست. دوباره به مقابلم خیره می شوم. من تا به حال ندیدم که راضیه تنها تا سر خیابان هم برود. آقای محمدی را یادم می آید. جلوی دفتر با تمسخر سرم داد زد که چیه کلتو گریس مالی کردی ! به سرم روغن بادام زده بودم. آقای محمدی می گفت این کارها جلف بازی است. حتی یکی از بچه های سال اول را به خاطر اینکه دختربازی کرده بود از مدرسه انداخت بیرون. حقش بود. حمید با صورت سرخ شده نگاهم می کند. می خواهد چیزی بگوید. چشمهایش برق می زند. با لحنی احمقانه می پرسد :
- به نظرت ایرادی داره آدم با دختری که سه سال از خودش بزرگتره ازدواج بکنه ؟
از کوره در می روم. حقش است یک کتک سیر بزنمش. شنیدن این حرف آن هم از حمید که هنوز پشت لبش هم سبز نشده از یک طرف آتشم می زند و از طرفی به تمسخر وادارم می کند.
- آخه دیوانه، احمق نمی گی اگه محمدی بفهمه چه بلایی سرت میاره. تو خائنی. نمک خوردی نمکدون می شکنی. ازدواج ! داداش من بیست و شیش سالشه هنوز نگفته ازدواج !
حمید چند وقتی هست که عوض شده. کمی رند شده. بعضی وقتها حرفای چرند از او می شنوم. یک بار حتی داشت کفر می گفت. نمی دانم چه کسی زیر پایش نشسته یا با کی دمخور شده. می خواهم دنبال حاج آقا صالحی بروم و از او بخواهم با حمید صحبت کند. مدتیست که حتی مسجد هم درست و حسابی نمی آید.
- آخه ...
- هیچی نگو، بابا به قران درست نیست. اصلا وایسا ببینم. تو فقط باهش حرف می زنی و می بینیش. آره ؟
نگاهش را می دزدد و جواب می دهد.
- آره.
- نکنه ..!

سلام نازنینم. میدونم که خیلی وقته به این اسم صدات نکردم. دوست نداشتم توی این وضعیت منو ببینی بدون اینکه آخرین حرفهامو نشنیده باشی. از اینکه کاناپه گرون قیمتت خونی شده متاسفم و همینطور بابت سرامیک و احتمالا این میز عسلی که معمولا عصر ها دوتا فنجون قهوه روش بود یکی برای من و یکی برای تو. امیدوارم کاناپه بهتری بگیری. عزیزم من همیشه همون چیزیو که فکر می کردم به زبون می آوردم و میدونم که تو خوشت نمیومد.هیچوقت. باز هم عذر می خوام که این نامه باعث رنجشت خواهد شد چون بیشتر از این نمی تونم مقدمه چینی کنم، توی طول زندگی مشترکمون در مورد همه چیز فکر کردم پس حرف هم زدم. حرفهایی که تو می گفتی نیش دارن. حالا فقط فکر می کنم و هر چی که فکر می کنم می نویسم. من از فکر کردن به مرگ نمی ترسم. اما جرات ندارم که تجربه اش کنم. هنوز هیچی نشده بدنم به لرزه افتاده. تازه تیغ می خواد پوستمو لمس کنه. قطره های عرق از پایین چونه ام میچکه روی بدنم. همه بدنم خیسه. با هراس اینور اونورو نگاه می کنم. شاید منتظرم درو وا کنی و جلومو بگیری هرچند که میدونم این اتفاق نمی افته. دوباره برنامه مو مرور می کنم. اول تیغ رو روی رگ دست چپم میزارم بعد چشامو میبندم و بعد تیغو می کشم. اونوقت روی کاناپه ولو می شم و ... . از اینجا به بعد دیگه نمی دونم چی میشه ولی حتما چشمامو باز میزارم و گوش به زنگ می شینم تا ببینم چی میشه. شاید مثل داستانای توی مجله هایی که می خونی روحم در میاد و میره بالای اتاق و من از اون بالا همه چیزو می بینم و هی داد می زنم که من زندم آهای من زنده ام. اما، اما چشم من که مونده پایین پس چطور میبینم. تازه گیریم چشم هم با روح در بیاد و بره بالا اونوقت چشمم فقط یه مشت سیگنالو رها می کنه وسط روح ! علاوه بر اون خیلی ترسناک میشه و مطمئنا اگر بعد از دیدن من توی این وضعیت هنوز روی پا باشی بعد از دیدن چشمها از وحشت بی هوش میشی. دوتا چشم بین زمین و هوا. البته هر چیزی توجیهی داره. حالا که میگیم یه روح هست که در میاد از جسم و به همه چی میتونه مسلط باشه می تونیم بگیم که چشم هم نمی خواد خودش درک می کنه. اما باز یه جای کار می لنگه. روح جدای از جسمه پس چطور می خواد درکش کنه ؟! اوه. نه، نمی شه. ولی وقتی که خوابیم چشما بستس و ما میببینیم و لمس میکنیم. اصلا بهتره دیگه بهش فکر نکنم. همونطور که تو الانم که داری این متنو می خونی حتی اپسیلونی بهش فکر نکردی و فقط قطرات اشکت روی کاغذ افتاد و گاه گاهی منو دید زدی که با این وضعیت مقابلت ولو شدم. دوست دارم برای یک بار دیگه هم شده ببینمت. به هر حال نمیشه نقدو ول کرد و به نسیه چسبید. تردید دارم. تردید دارم که بازم بتونم ببینمت. تو می دونی که من آدم غمگینی نبودم. اما نمی دونی که من برای زندگی کردن درست نشدم. تا من چشامو می بندم بهش فکر کن، به گمونم متوجه بشی.خد  ا حا  فظ

خالی !


امروز به طور اتفاقی فیلم فوق العاده شگفت انگیز هزارتوی پن Pan's Labyrinth محصول سال ۲۰۰۶ و به کارگردانی گیرمو دل تورو را دیدم. هزار توی پن اثری فانتزی است که در اسپانیای ۱۹۴۴، زمان مبارزه گروه های مردمی با حکومت فاشیست اتفاق می افتد. فیلم روایتگر زندگی دختربچه ای به نام  اُفیلیا است که به همراه مادر باردارش پس از یک سفر طولانی به مقر فرماندهی یک نظامی فاشیست -کاپیتان- ( ناپدری افیلیا ) می رسند و در آنجا مستقر می شوند تا بچه کاپیتان متولد شود. افیلیا علاقه مند به مطالعه کتاب و معتقد به جادو و پری هاست و این باعث می شود چیزهایی را ببیند که دیگران نمی بینند. فیلم دو داستان موازی را در کنار هم پیش می برد. سفر افیلیا به منطقه زیر زمین، دیدارش با فان -موجودی افسانه ای- و سه مرحله ای که باید قبل از کامل شدن ماه پشت سر بگذارد و حکایت مبارزه مخالفان حکومت و ماموران بی رحم فاشیست. هر دو داستان کامل و بی نقصند. داستان اول بخش فانتزی فیلم است. در واقع نماینده دوران کودکی است که شبیه دنیای قصه هاست. دنیای پریان. در جایی از فیلم مادر افیلیا او را خطاب قرار می دهد که : 

- تو داری بزرگتر میشی ، به زودی میبینی که دنیای واقعی با داستانهای پری ها متفاوته. دنیای واقعی محل بیرحمیه و تو بالاخره اینو یاد میگیری.

هزارتو ، در فیلم جایی است که در نهایت دنیای واقعی و دنیای فانتزی افیلیا را به هم پیوند می زند. شاید بتوان همه چیزهای خارق العاده فیلم را نتیجه فکر و خیالهای کودکانه افیلیا و تاثیر کتابها بر او دانست. همانطور که در جایی از فیلم کاپیتان خطاب به مادر افیلیا می گوید :

- این کتابای چرندی که میدی دستش اینطوریش کرده.

اما اگر این فرض را هم بپذیریم پیام فیلم با قوت سر جایش باقی می ماند. افیلیا یک پرنسس بوده در دنیای زیر زمین که روزی تصمیم میگیرد دنیای بیرون، دنیای انسانها را ببیند اما به محظ ورود به این دنیا نور خورشید او را کور و حافظه اش را پاک میکند و در نهایت روزی میمیرد. اما پدرش همواره معتقد بوده که روح او باز خواهد گشت شاید در شکلی دیگر و دنیایی دیگر. افیلیا یک انسان است. او جایگاهی ازلی در دنیایی دیگر داشته و به انتخاب خودش به این دنیا آمده. مراحلی را هر چند با لغزش و خطا پشت سر گذاشته و در نهایت به جایگاه ابدی اش می رود ( هر چند این جایگاه هم شاید ابدی نباشد ) این نگاه فلسفی و عرفانی ( من این دیدگاه را رد یا تایید نمی کنم، تنها برداشت من از فیلم بوده نه نظر شخصی ) در فیلم با روایت داستان شگفت انگیز افیلیا و ارتباطش با پری ها لحظه لحظه شکل می گیرد و همزمانی اش با داستان آدمهای واقعی که هر یک روشی را در زندگی پیش گرفته اند و انطباق زیبا و استثنایی دو داستان با هم در انتهای فیلم به ما می فهماند که داستان افیلیا داستان زندگی آدمهاست. آدمهایی که در بودنشان مجبور نبوده اند اما برای بازگشتشان مجبورند که راه پر پیچ و خمی را طی کنند. گذشته از داستان فوق العاده فیلم بازی بازیگران خصوصا ایوانا بکوور در نقش افیلیا، فیلمبرداری و جلوه های ویژه و موسیقی عالی و تاثیر گذار فیلم، هزار توی پن را به اثری ماندگار تبدیل کرده. این فیلم چند سال پیش از شبکه چهار هم پخش شد که خوب صد البته دیدن فیلم در زبان اصلی لطف دیگری دارد. فیلم بیشتر از این ها حرف برای گفتن دارد و همینطور در ذهن من. اما دستم بیشتر از این فعلا به نوشتن نمیرود. چرا ؟! نمی دانم.

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>